خرید بک لینک
️ کتلت‌های آل‌یاسینیادداشتی از خانمی که آشپزی‌اش با دل بود، نه فقط با دستیادمه شب‌های ماه رمضان،وقتی خورشید پایین می‌رفت و صدای قرآن و اذان در فضای مسجد آل‌یاسین می‌پیچید،من توی آشپزخونه مشغول بودم؛دلم با روزه‌دارهایی بود که منتظر یک سفره‌ی ساده و گرم بودن.چهار سال، هر شبِ ماه رمضان، بدون وقفه،۸۰ تا ۱۰۰ عدد کتلت پختم —با سبزی خوردن تازه و سالاد گوجه و خیار.نه برای چشم و نمایش، بلکه فقط برای دل.برای من اون کتلت‌ها فقط غذا نبودن؛تکه‌هایی از مهربونی بودن،تکه‌هایی از خودم.با هر ورز دادن گوشت و سیب‌زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 16:55

سلام. فرزندم، بند دلم ، پاره ای از تنم ، میوه درخت سرسبز عشقم سلام.برایت روزگاری سرشار از عشق ، افتخار و خوشبختی آرزو میکنم. نمیدانم مادر منهم برایم اینها را آرزو داشت یا نه . ولی من تا به اینجا برسم و تا به اینجا برسی ، در خود شکستم ، از بند جان گسستم .چون میخواستم رد پای عشق و منتهای عاشقی باشم.هرگز نخواستم ونه او و نه شما هم ندیدی.هیچوقت نگفتم ونه او و نه شما هم هرگز نشنیدی.اکنون در کوچه های متروک عمرم با شمایم ولی تنها .در وطنم ولی غریب.در این پس کوچه های تاریک و سرد زندگی ، تنها ، به این می اندیشم کدامین کوچه را اشتباه آمدم و در کدام پس کوچه دستانم از دستان شما رها شد که اینطور تنها ماندم که نه راه بازگشت دارم و نه توان ادامه .من نه میخواهم و نه میگویم ولی امیدوارم و آرزو میکنم هرگز از انتخاب مسیر زندگی اتان پشیمان نباشید و در میانه راه تنها نمانید.نیاز دل و روح عشق ، آرامش و ارزش است.عزیزانم من را با نگاه من ببینید تا دنیایم را درک کنید. دنیایی که شیب تند صعود را به سختی ولی با عشق آمدم تا با هم به اینجا برسیم ، اینک در سراشیبی میانسالی با آرامش، اعتماد و احترام که توشه راهم مبکنید در مسیری امن به موازات مسیر زندگیتان در کنارتان خواهم بود فقط کمی آهسته تر.آرام باشید و خوشبخت.ایمان داشته باشید و باور.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1402 ساعت: 2:32

سلام. فرزندم، بند دلم ، پاره ای از تنم ، میوه درخت سرسبز عشقم سلام.برایت روزگاری سرشار از عشق ، افتخار و خوشبختی آرزو میکنم. نمیدانم مادر منهم برایم اینها را آرزو داشت یا نه . ولی من تا به اینجا برسم و تا به اینجا برسی ، در خود شکستم ، از بند جان گسستم .چون میخواستم رد پای عشق و منتهای عاشقی باشم.هرگز نخواستم ونه او و نه شما هم ندیدی.هیچوقت نگفتم ونه او و نه شما هم هرگز نشنیدی.اکنون در کوچه های متروک عمرم با شمایم ولی تنها .در وطنم ولی غریب.در این پس کوچه های تاریک و سرد زندگی ، تنها ، به این می اندیشم کدامین کوچه را اشتباه آمدم و در کدام پس کوچه دستانم از دستان شما رها شد که اینطور تنها ماندم که نه راه بازگشت دارم و نه توان ادامه .من نه میخواهم و نه میگویم ولی امیدوارم و آرزو میکنم هرگز از انتخاب مسیر زندگی اتان پشیمان نباشید و در میانه راه تنها نمانید.نیاز دل و روح عشق ، آرامش و ارزش است.عزیزانم من را با نگاه من ببینید تا دنیایم را درک کنید. دنیایی که شیب تند صعود را به سختی ولی با عشق آمدم تا با هم به اینجا برسیم ، اینک در سراشیبی میانسالی با آرامش، اعتماد و احترام که توشه راهم مبکنید در مسیری امن به موازات مسیر زندگیتان در کنارتان خواهم بود فقط کمی آهسته تر.آرام باشید و خوشبخت.ایمان داشته باشید و باور.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1402 ساعت: 2:32

  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: پنجشنبه 8 ارديبهشت 1401 ساعت: 5:55

آشناست این هوای سفر
آشناست این آواز آدمی 
آشناست این وزیدن باد 
خنکای هوا 
عطر برهنهی بید ...
سوسنها، سنجدها
این بارانهای بیسبب ...
کسی دارد
مرا به اسم کوچک خودم می خواند. 

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1400 ساعت: 0:08

❣دیروز در جلسه مصاحبه استخدام پرسیدم: شغل پدر؟گفت: شغلشان آزاد است.گفتم: یعنی چه؟گفت: مقداری زمین کشاورزی دارند و در کار ادوات کشاورزی هم هستند.گفتم: یعنی فروشنده ادوات کشاورزی هستند؟گفت: نه! متعلق بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 15 تير 1398 ساعت: 1:24

داستان زیبای لبخندی که زندگیم نجات داد .بسیاری از مردم کتاب " شاهزاده کوچولو " اثر " اگزوپری " ( آنتوان دو سنت اگزوپری ) را می شناسند . اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید و کشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 3:34

✍️ تعدادی حشره کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می کردند.آنها تمام مدت میترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند. یک روز یکی از آنها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 3:34

♦️ آخرین مرحله ی تغییر و تحولِ جان، #کودک شدن است. ✍️ بخشِ آری گویِ فلسفه ی #نیچه با ویژگی های کودکانه ای مانند بازی و سرخوشی نمایان میگردد. کودک زندگی را آری میگوید و همه چیز برای او بازیست و در کارِادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 3:34

♦️ مرحله ی دومِ این تغيير و تحول هنگامیست که «جان تبدیل به شیر » میشود. ✍️ #شیر نمادِ جنگاوری، رُبایندگی، ستیز، غرور و قدرت میباشد. حیوانی وحشی، رام نشدنی و سلطه جوست. توانایی او از نوعِ انفعالی نیست ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 3:34

♦️ «سه دگردیسیِ جان را بهرِ شما نام میبرم: چگونه جان شتر میشود و شتر شیر و سرانجام، شیر کودک» [چنین گفت زرتشت /بخش یکم/درباره ی سه دگردیسی ]_________________________ ✍️ بخشِ یکمِ چنین گفت زرتشت با پاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 3:34

مجالی نيست تا برای گيسوانت جشنی به پا كنمكه گيسوانت را يك به يكشعری باید و ستايشیديگرانمعشوق را مايملك خويش می پندارند اما منتنها می خواهم تماشايت كنمبه خاطر موهايتقلب منآستانه گيسوانت را،يك به يك می ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 3:34


در این عمری که میداﻧﻲ
فقط چندی تو مهماﻧﻲ!
به جان و دل
تو عاشق باش
رفیقان رامراقب باش
مراقب باش ﺗﻮ ،به آﻧﻲ
دل موری نرنجاﻧﻲ
که در آخر تو میمانـﻲ و
مشتی خاک که از آﻧﻲ

دلا
یاران سه قسمند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی

به نانی نان بده از در برانش.
محبت کن به یاران زبانی.

ولیکن یار جانی را نگه دار.
به پایش جان بده تا میتوانی

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 3:34

آفتاب می شود نگاه کن که غم درون دیده امچگونه قطره قطره آب می شودچگونهسایه سیاه سرکشماسیر دست آفتاب می شودنگاه کنتمام هستیم خراب می شودشراره ای مرا به کام می کشدمرا به اوج می بردمرا به دام میکشدنگاه کنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 24 اسفند 1397 ساعت: 3:34

#داستانهای_تلاش_شما تا به حال با کسی همسفر شدهاید، صبحانه بخورد بپرسد ناهار چه بخوریم، ناهار بخورد بپرسد شام چه بخوریم؟ شام هم بخورد و نگران صبحانه فردا باشد؟چند وقت پیش سفری پیش آمد، با یک گروه همسفر شدم، یک خانمی توی گروه بود نیقلیان، مثل مداد. خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: شیدا قاسمی‌پور تاريخ: سه شنبه 2 آبان 1396 ساعت: 21:36

صفحه بندی