داستان طنز
کی جرات داره گربه را دم حجله بکشه! از پدربزرگ راز ۴۰ سال زندگی موفقاش را پرسید.پدربزرگ لبخندی زد و از شب اول زندگیاش گفت:شب اول بود پسرم، روی تخت با مادربزرگت نشسته بودم و برایش از خاطراتم میگفتم.دهانم خشک شده بود،اما اگر به مادربزرگت میگفتم یک لیوان آب بیاور، ممکن بود حوصله نکند و همان اولین درخواس...
داستان پسوخه
پسوخه پادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت. دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود، در حسن و ملام چنان به کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر جامی: او فروزان چو مه و کرده هجومبر در و بامش اسیران چو نجوم مردم او را ونوس یا آفرودیت، الهه زیبایی، می خواندند و به جای مع...
یاد کودکی
این شعر تقدیم به تمام متولّدین دهه های سی ، چهل، پنجاه و شصت؛ که اکنون خودساخته ترین پدران و مادران این سرزمین هستند : من پُرم از خاطرات و قصه های کودکیاین که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُمالاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی ! قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امینروزٍ بار...
گامهایی استوار واراده ای مستحکم
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای
داستان طنز
کی جرات داره گربه را دم حجله بکشه!از پدربزرگ راز ۴۰ سال زندگی موفقاش را پرسید.پدربزرگ لبخندی زد و از شب اول زندگیاش گفت:شب اول بود پسرم، روی تخت با مادربزرگت نشسته بودم و برایش از خاطراتم میگفتم.دهانم خشک شده بود،اما اگر به مادربزرگت میگفتم یک لیوان آب بیاور، ممکن بود حوصله نکند و همان اولین د
داستان پسوخه
پسوخهپادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت. دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود، در حسن و ملام چنان به کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر جامی: او فروزان چو مه و کرده هجومبر در و بامش اسیران چو نجوم مردم او را ونوس یا آفرودیت، الهه زیبایی، می خواندند و به جای م
تفاوت مدیتیشن،مراقبه،تمرکز
» تفاوت آدمهاوانسانها ( جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ )» خاکسپاری حافظ ( جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ )» تفاوت مدیتیشن،مراقبه،تمرکز ( جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ )» قانون 15دقیقه ای موفقیت ( جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ )» دوست داشتن ( چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ )» داستان پسوخه ( شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ )» داستان طنز ( شنبه
خاکسپاری حافظ
u200d u200d ماجرای ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ حافظ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺣﺎﻓﻆ از دنیا میرود ﺑﺮﺧﯽ ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻮﭼﻪ ﻭ ﺑﺎﺯار ﺑﻪ ﻓﺘﻮﺍﯼ ﻣﻔﺘﯽ ﺷﻬﺮ ﺷﯿﺮﺍﺯ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ میریزند ﻭ ﻣﺎﻧﻊ ﺩﻓﻦ ﺟﺴﺪ ﺷﺎﻋﺮ ﺩﺭ ﻣﺼﻼﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ، به این ﺩﻟﯿﻞ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺷﺮﺍﺏﺧﻮﺍﺭ ﻭ ﺑﯽﺩﯾﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺤﻞ ﺩﻓﻦ ﺷﻮﺩ.ﻓﺮﻫﯿﺨﺘﮕﺎﻥ ﻭ ﺍﻧﺪﯾﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺷﻬﺮ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ برمیخیزند. ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺑﮕ...
تفاوت آدمهاوانسانها
تفاوت آدمهاوانسانها! آدمها!...زندگی میکنند!!انسانها!...زیبا زندگی میکنند!!...آدمها!...میشنوند!!انسانها!...گوش میدهند!!....آدمها!...میبینند!انسانها!...عاشقانه نگاه میکنند!!...آدمها!...درفکر خودشان هستند!انسانها!...بدیگران هم فکر میکنند!!...آدمها!...میخواهند شاد باشند!انسانها!. میخواهند شاد کنن
ترس
» طناب را باز کن ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» زنان ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» هفت ستاره درخشان ( پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» برای خودتان ( یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» نقاش ( جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹
هفت کلید طلایی آرامش در ارتباطات
» طناب را باز کن ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» زنان ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» هفت ستاره درخشان ( پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» برای خودتان ( یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» نقاش ( جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹
نگاه زیبا
دو تا کارگر گرفته بودم واسه اثاث کشی.گفتن ۴۰ تومن من هم چونه زدم شد ۳۰ تومن... بعد پایان کار، توی اون هوای گرم سه تا 10 تومنی دادم بهشون.یکی از کارگرا 10تومن برداشت و 20 تومن داد به اون یکی. گفتم مگر شریک نیستید؟؟گفت چرا ولی اون عیالواره، احتیاجش از من بیشتره. من هم برای این طبع بلندش دوباره 10 تومن
نقاش
» طناب را باز کن ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» زنان ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» هفت ستاره درخشان ( پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» برای خودتان ( یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» نقاش ( جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹
هفت ستاره درخشان
اگر در شهر زندگی میکنید، لابد با خود میگویید ما را چه به خواندن این مقاله! ستاره... آسمان... یادش به خیر آن شبهایی که تابستانها در حیاط یا روی پشت بام میخوابیدیم و نسیمی به صورتمان میخورد و سوسوی ستارهها را آنقدر نگاه میکردیم تا خوابمان ببرد... حالا ولی در این آسمان دودگرفته...!تصویر راهنم
زنان
» طناب را باز کن ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» زنان ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» هفت ستاره درخشان ( پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» برای خودتان ( یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» نقاش ( جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹
بیشعوری
بيشعورهاپوزخند می زنندريشخند می كنندبه بدبختی ديگران می خندندبا استهزاء همديگر را به لجن ميكشند امّا به هيچ وجه نمی توانند در كنار ديگران شاد باشنديا ديگران را خوشحال كنند ،به ويژه"اصلاً ظرفيت شوخی با خودشان را ندارند.بيشعورها شنونده هاي خوبي اند.انها در كشف نقطه ضعف ها و نقايص دوستان ، همكاران و دش
طناب را باز کن
» طناب را باز کن ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» زنان ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» بیشعوری ( چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» هفت ستاره درخشان ( پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» برای خودتان ( یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۶ )» نقاش ( جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹
ساده
سعی کرده ام همه را دوست بدارمهمه دوست داشتنی اند، هرچند خود نمی دانندسعی کرده ام به همه بگویم توچون احساس شیرین نزدیک بودن می دهد سعی کرده ام به چشمها خیره نشومچشم هر کسی رازی دارد که پنهان کرده استسعی کرده ام لبخندی داشته باشمشاید کسی ببیند و کمی دلش باز شود. سعی کرده ام به گل های پارک کنار خانه ما...
نقاب
شما را نمی دانماما من نقاب های زیادی دارم…نقاب «زنی خوشبخت»در جمع فامیل«زنی با رو بنده»در مناسبت های مذهبی«زنی روشنفکر»در گالری ها«زنی مرفه»در بازارچه «زنی متمدن»زمانی که در کافه سیگار روشن می کنم«زنی با رژلب قرمز»در رویاهای ممنوعه«زنی با کفش های پاشنه بلند»شبی که به کنسرت می رومو«روسپی»در تختخواب ش...
مرضیه
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده ز بیداد زمان كز شاخه جدا شد چو ز گلشن رو كرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیك بلا بود ای برگ ستمدیده پاییزی آخر تو زگلشن ز چه بگریزی روزی تو هم آغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی ای عاشق شیدا دلداده رسوا گویمت چرا فسرده ام در گل نه صفایی نی بوی وفایی جز ستم ز وی نبرد...