رویاهای من

متن مرتبط با «شعر دوران بچگی» در سایت رویاهای من نوشته شده است

دوران بچگی

  • نیلوبلاگ

    مهم نبود که دستمال هایمان برای همیشه زیر درخت آلبالو گم می شد و کسی خبر نداشت، مهم نبود که گاهی وقت ها هیچکس نبود که بهمان بگوید خونه ی خاله از کدام طرف است و توی تنهایی بغض می کردیم و از خودمان می پرسیدیم از این طرفه یا از اون طرفه ؟مهم نبود که تمام تابستان از استرس فراموشی جدول ضرب مجبور شده باشیم مدام با خودمان خانه ی هشت و نه را تکرار کنیم و برای کفتر های خانه ی عمه نزهت دانه بپاشیم. مهم نبود که نمی توانستیم مژه هایمان را از چشم هایمان بیرون بیاوریم و مادر بزرگ گوشه ی چادر نمازش را فوت می کرد و می گذاشت روی چشم هایمان تا گریه ها بند بگیرند ... مهم روزهای شادی بود که دست هایمان را حلقه می کردیم و ایمان داشتیم عمو زنجیر باف، با صداهای ما زنجیرش را از پشت کوه می آورد! روزهایی که ستاره و کار...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دوران بچگی | دوران بچگیم | دوران بچگی ما | دوران بچگي | خاطرات دوران بچگی | عشق دوران بچگی | شعر دوران بچگی | شعرهای دوران بچگی | استاتوس دوران بچگی | متن دوران بچگی