به رهی دیدم برگ خزان
پژمرده ز بیداد زمان
كز شاخه جدا شد
چو ز گلشن رو كرده نهان
در رهگذرش باد خزان
چون پیك بلا بود
ای برگ ستمدیده پاییزی
آخر تو زگلشن ز چه بگریزی
روزی تو هم آغوش گلی بودی ، دلداده و مدهوش گلی بودی
ای عاشق شیدا
دلداده رسوا
گویمت چرا فسرده ام
در گل نه صفایی
نی بوی وفایی جز ستم ز وی نبرده ام
خار غمش در دل بنشاندم
در ره او من جان بفشاندم
تا شد نو گلِ گلشن و زیب چمن
رفت آن گل من از دست با خار و خسی پیوست
من ماندم و صد خار ستم
وین پیكر بی جان
ای تازه گلِ گلشن
پژمرده شوی چون من
هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان
برچسب:
نویسنده: شیدا قاسمیپور