رویاهای من

متن مرتبط با «شکسپیر و شرکا» در سایت رویاهای من نوشته شده است

خوشبختی

  • شغل پدر یا آغوش پدر

  • نیلوبلاگ

    ❣دیروز در جلسه مصاحبه استخدام پرسیدم: شغل پدر؟گفت: شغلشان آزاد است.گفتم: یعنی چه؟گفت: مقداری زمین کشاورزی دارند و در کار ادوات کشاورزی هم هستند.گفتم: یعنی فروشنده ادوات کشاورزی هستند؟گفت: نه! متعلق به...

    ادامه مطلب
  • قسمت سوم

  • نیلوبلاگ

    ♦️ آخرین مرحله ی تغییر و تحولِ جان، #کودک شدن است. ✍️ بخشِ آری گویِ فلسفه ی #نیچه با ویژگی های کودکانه ای مانند بازی و سرخوشی نمایان میگردد. کودک زندگی را آری میگوید و همه چیز برای او بازیست و در کارِ...

    ادامه مطلب
  • قسمت دوم

  • نیلوبلاگ

    ♦️ مرحله ی دومِ این تغيير و تحول هنگامیست که «جان تبدیل به شیر » میشود. ✍️ #شیر نمادِ جنگاوری، رُبایندگی، ستیز، غرور و قدرت میباشد. حیوانی وحشی، رام نشدنی و سلطه جوست. توانایی او از نوعِ انفعالی نیست ...

    ادامه مطلب
  • سه دگر دیسی قسمت اول

  • نیلوبلاگ

    ♦️ «سه دگردیسیِ جان را بهرِ شما نام میبرم: چگونه جان شتر میشود و شتر شیر و سرانجام، شیر کودک» [چنین گفت زرتشت /بخش یکم/درباره ی سه دگردیسی ]_________________________ ✍️ بخشِ یکمِ چنین گفت زرتشت با پا...

    ادامه مطلب
  • آفتاب میشود(فروغ فرخزاد)

  • نیلوبلاگ

    آفتاب می شود نگاه کن که غم درون دیده امچگونه قطره قطره آب می شودچگونهسایه سیاه سرکشماسیر دست آفتاب می شودنگاه کنتمام هستیم خراب می شودشراره ای مرا به کام می کشدمرا به اوج می بردمرا به دام میکشدنگاه کن...

    ادامه مطلب
  • باید پارو نزد ،وا داد

  • نیلوبلاگ

    #داستانهای_تلاش_شما تا به حال با کسی همسفر شدهاید، صبحانه بخورد بپرسد ناهار چه بخوریم، ناهار بخورد بپرسد شام چه بخوریم؟ شام هم بخورد و نگران صبحانه فردا باشد؟چند وقت پیش سفری پیش آمد، با یک گروه همسفر شدم، یک خانمی توی گروه بود نیقلیان، مثل مداد. خ...

    ادامه مطلب
  • اگر زمین دوبرابر بود

  • نیلوبلاگ

    اگه زمین دو برابر بزرگتر بود چه اتفاقی برای ما می افتاد؟1. اگه چگالی ثابت و جرم دو برابر می شداونوقت جاذبه دو برابر میشد و وزن ما هم رو وزنه دو برابر نشون داده میشد 2. طبق همون مورد قبلی گرانش بیشتر باعث می شد قد کوتاه تری داشته باشیم 3. تو ورزش مث الان سرعت و قابلیت نداشتیم البته استخون و عضله هامون با اون شرایط تطبیق پیدا می کرد و قوی تر میشد ولی به هرحال رکوردهای ورزشی الان رو نداشتیم 4. حیوونا...

    ادامه مطلب
  • دو خط درد دل

  • نیلوبلاگ

    همیشه سر زدن به کتابفروشی های انقلاب برایم غم انگیز است:مغازه های بی رونق و مشتریان بی رمق.کسانی که به توصیه یا اجبار استاد خود، راهی انقلاب شده اند تا کتابی را تهیه کنند و بخوانند. کسانی که «کتاب خواندن» برایشان، یک شغل است.چهار سال یا شش یا ده سال این کار را انجام می دهند تا «فارغ التحصیل» شوند. در زبان انگلیسی، برای پایان مقطع تحصیلی، از واژه Graduate استفاده می کنند از ریشه ی Grad به معنای «پل...

    ادامه مطلب
  • گامهایی استوار واراده ای مستحکم

  • نیلوبلاگ

    ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. وقتی کفشها را حسابی واکسی ...

    ادامه مطلب
  • داستان پسوخه

  • نیلوبلاگ

    پسوخه پادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت. دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود، در حسن و ملام چنان به کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر جامی: او فروزان چو مه و کرده هجومبر در و بامش اسیران چو نجوم مردم او را ونوس یا آفرودیت، الهه زیبایی، می خواندند و به جای معبد آفرودیت به دیدار پسوخه می آمدند. وقتی خبر به الهه جمال رسید، چنان از حسادت لبریز شد که پسرش اِر...

    ادامه مطلب
  • یاد کودکی

  • نیلوبلاگ

    این شعر تقدیم به تمام متولّدین دهه های سی ، چهل، پنجاه و شصت؛ که اکنون خودساخته ترین پدران و مادران این سرزمین هستند : من پُرم از خاطرات و قصه های کودکیاین که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُمالاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی ! قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امینروزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی ! تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !بر سرِ کبریت و سکه ، یا که درب ...

    ادامه مطلب
  • گامهایی استوار واراده ای مستحکم

  • نیلوبلاگ

    ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای...

    ادامه مطلب
  • داستان پسوخه

  • نیلوبلاگ

    پسوخهپادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت. دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود، در حسن و ملام چنان به کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر جامی: او فروزان چو مه و کرده هجومبر در و بامش اسیران چو نجوم مردم او را ونوس یا آفرودیت، الهه زیبایی، می خواندند و به جای م...

    ادامه مطلب
  • تفاوت مدیتیشن،مراقبه،تمرکز

  • نیلوبلاگ

    » تفاوت آدمهاوانسانها ( جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ )» خاکسپاری حافظ ( جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ )» تفاوت مدیتیشن،مراقبه،تمرکز ( جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ )» قانون 15دقیقه ای موفقیت ( جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ )» دوست داشتن ( چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ )» داستان پسوخه ( شنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۶ )» داستان طنز ( شنبه...

    ادامه مطلب
  • تفاوت آدمهاوانسانها

  • نیلوبلاگ

    تفاوت آدمهاوانسانها! آدمها!...زندگی میکنند!!انسانها!...زیبا زندگی میکنند!!...آدمها!...میشنوند!!انسانها!...گوش میدهند!!....آدمها!...میبینند!انسانها!...عاشقانه نگاه میکنند!!...آدمها!...درفکر خودشان هستند!انسانها!...بدیگران هم فکر میکنند!!...آدمها!...میخواهند شاد باشند!انسانها!. میخواهند شاد کنن...

    ادامه مطلب
  • بیشعوری

  • نیلوبلاگ

    بيشعورهاپوزخند می زنندريشخند می كنندبه بدبختی ديگران می خندندبا استهزاء همديگر را به لجن ميكشند امّا به هيچ وجه نمی توانند در كنار ديگران شاد باشنديا ديگران را خوشحال كنند ،به ويژه"اصلاً ظرفيت شوخی با خودشان را ندارند.بيشعورها شنونده هاي خوبي اند.انها در كشف نقطه ضعف ها و نقايص دوستان ، همكاران و دش...

    ادامه مطلب
  • دوران بچگی

  • نیلوبلاگ

    مهم نبود که دستمال هایمان برای همیشه زیر درخت آلبالو گم می شد و کسی خبر نداشت، مهم نبود که گاهی وقت ها هیچکس نبود که بهمان بگوید خونه ی خاله از کدام طرف است و توی تنهایی بغض می کردیم و از خودمان می پرسیدیم از این طرفه یا از اون طرفه ؟مهم نبود که تمام تابستان از استرس فراموشی جدول ضرب مجبور شده باشیم مدام با خودمان خانه ی هشت و نه را تکرار کنیم و برای کفتر های خانه ی عمه نزهت دانه بپاشیم. مهم نبود که نمی توانستیم مژه هایمان را از چشم هایمان بیرون بیاوریم و مادر بزرگ گوشه ی چادر نمازش را فوت می کرد و می گذاشت روی چشم هایمان تا گریه ها بند بگیرند ... مهم روزهای شادی بود که دست هایمان را حلقه می کردیم و ایمان داشتیم عمو زنجیر باف، با صداهای ما زنجیرش را از پشت کوه می آورد! روزهایی که ستاره و کار...

    ادامه مطلب
  • وقت دلتنگی

  • نیلوبلاگ

    گاهی با خودم فکر میکنم کاش میشد بوها رو هم با یه وسیله ای مثه دوربین ثبت کرد، مال خود کرد، مثلا یه کیسه کوچولو داشته باشم و بتونم بوی خوش خاک بارون خورده رو توش نگه دارم ، که هروقت توو برهوت تابستون دلم برای بارون تنگ شد آروم بند ظریفش رو باز کنم و یه نفس عمیق بکشم و تازه بشم، یا توی یه کیسه دیگه بوی عودِ همون خونه خوبه، یا عطری که نیازی به برگردوندن روم ندارم برای شناختن صاحبش، یا عطر چای تازه دمی که...، یا عطر پیچ امین الدوله های حیاط قدیمیمون، عطر آبشار طلاهای خونه عمو کریم و یا خیلی از بوهایی که یه وقتایی جون میدم برای دوباره بوییدنشون ، بوهای دلتنگی های دیوونه وار، کاش میشد همه اینا رو توی کیسه های کوچولو کوچولو پر کرد و توی یه صندوقچه کوچیک چوب آبنوس ته کمد گذاشت و وقتای دلتنگی یه ذره ...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری

  • نیلوبلاگ

    به انگشت نخی خواهم بستتا فراموش نگردد فردا ،زندگی شیرین است ، زندگی باید کرد .گرچه دیر است ولی ؛کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شایدبه سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم ، در دللحظه را در یابم . من به بازار محبت بروم فردا صبح ،مهربانی خودم ، عرضه کنم ،یک بغل عشق از آنجا بخرم .یاد من باشد فردا حتما ،به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم ،بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در ،چشم بر کوچه بدوزم با شوق ،تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود .و بدانم دیگر ،قهر هم چیز بدیست .یاد من باشد فردا حتما ،باور این را بکنم ، که دگر فرصت نیست ،و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا .و بدانم که شبی خواهم رفت ،و شبی هست، که نیست ، پس از آن فردایی...... ...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    دوران بچگی | دوران بچگیم | دوران بچگی ما | دوران بچگي | خاطرات دوران بچگی | عشق دوران بچگی | شعر دوران بچگی | شعرهای دوران بچگی | استاتوس دوران بچگی | متن دوران بچگی