
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. وقتی کفشها را حسابی واکسی ...
ادامه مطلب
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟ کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای...
ادامه مطلب
گاهی با خودم فکر میکنم کاش میشد بوها رو هم با یه وسیله ای مثه دوربین ثبت کرد، مال خود کرد، مثلا یه کیسه کوچولو داشته باشم و بتونم بوی خوش خاک بارون خورده رو توش نگه دارم ، که هروقت توو برهوت تابستون دلم برای بارون تنگ شد آروم بند ظریفش رو باز کنم و یه نفس عمیق بکشم و تازه بشم، یا توی یه کیسه دیگه بوی عودِ همون خونه خوبه، یا عطری که نیازی به برگردوندن روم ندارم برای شناختن صاحبش، یا عطر چای تازه دمی که...، یا عطر پیچ امین الدوله های حیاط قدیمیمون، عطر آبشار طلاهای خونه عمو کریم و یا خیلی از بوهایی که یه وقتایی جون میدم برای دوباره بوییدنشون ، بوهای دلتنگی های دیوونه وار، کاش میشد همه اینا رو توی کیسه های کوچولو کوچولو پر کرد و توی یه صندوقچه کوچیک چوب آبنوس ته کمد گذاشت و وقتای دلتنگی یه ذره ...
ادامه مطلب
دلتنگییعنیجاذبه برعکس شود وزن زمینروی دلت سنگینی کند ! ...
ادامه مطلب