رویاهای من

متن مرتبط با «داستان» در سایت رویاهای من نوشته شده است

داستان طنز

  • نیلوبلاگ

    کی جرات داره گربه را دم حجله بکشه! از پدربزرگ راز ۴۰ سال زندگی موفقاش را پرسید.پدربزرگ لبخندی زد و از شب اول زندگیاش گفت:شب اول بود پسرم، روی تخت با مادربزرگت نشسته بودم و برایش از خاطراتم میگفتم.دهانم خشک شده بود،اما اگر به مادربزرگت میگفتم یک لیوان آب بیاور، ممکن بود حوصله نکند و همان اولین درخواست من، زمین بخورد و رشتهی زندگی از دستم در برود.درست در همان حال گربهای از لب پنجره رد میشد،...

    ادامه مطلب
  • داستان پسوخه

  • نیلوبلاگ

    پسوخه پادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت. دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود، در حسن و ملام چنان به کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر جامی: او فروزان چو مه و کرده هجومبر در و بامش اسیران چو نجوم مردم او را ونوس یا آفرودیت، الهه زیبایی، می خواندند و به جای معبد آفرودیت به دیدار پسوخه می آمدند. وقتی خبر به الهه جمال رسید، چنان از حسادت لبریز شد که پسرش اِر...

    ادامه مطلب
  • داستان طنز

  • نیلوبلاگ

    کی جرات داره گربه را دم حجله بکشه!از پدربزرگ راز ۴۰ سال زندگی موفقاش را پرسید.پدربزرگ لبخندی زد و از شب اول زندگیاش گفت:شب اول بود پسرم، روی تخت با مادربزرگت نشسته بودم و برایش از خاطراتم میگفتم.دهانم خشک شده بود،اما اگر به مادربزرگت میگفتم یک لیوان آب بیاور، ممکن بود حوصله نکند و همان اولین د...

    ادامه مطلب
  • داستان پسوخه

  • نیلوبلاگ

    پسوخهپادشاهی بود در یونان قدیم که سه دختر داشت. دختر کوچکتر که نامش پسوخه بود، در حسن و ملام چنان به کمال بود که خلق بسیار هر روز برای دیدنش بر در قصر گرد می آمدند و به تعبیر جامی: او فروزان چو مه و کرده هجومبر در و بامش اسیران چو نجوم مردم او را ونوس یا آفرودیت، الهه زیبایی، می خواندند و به جای م...

    ادامه مطلب